دنیای دل
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی وای بر من تن تنها و غم دنیایی
تیرباران فلک فرصت آنم ندهد که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست حیف از ناله معصوم هزارآوایی
آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی
من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت در همه شهر به شیرینی من شیدایی
تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود از چراغی که بگیرند به نابینایی
همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی
گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی
انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی از جمال و عظمت چون افق دریایی
دست با دوست در آغوش نه حد من و تست منم و حسرت بوسیدن خاک پایی
شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است گر برای دل خود ساخته ای دنیایی
غوغا میکنی
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی